یانون دیزاین ... yanondesign

نگاهی روزانه به طراحی و هنر
نشریه‌ی ‌الکترونیکی روزانه؛ جسـتاری در هـنر و طـراحی
مشترک روزنامه یانون‌دیزاین شوید
پس از تکمیل فرآیند ثبت نام، ایمیل دریافتی را تایید نمایید.
تبلیغات

بلا رُبا

نعل اسب به آهن‌ربای U شکل نزدیک می‌شد؛ نزدیک و نزدیک‌تر.
آهن‌ربای U شکل گفت، دور شو! نزدیک نیا! نمی‌خواهم ببینمت! اما نعل اسب هم‌چنان پیش می‌آمد. نعل اسب به آهن‌ربای U شکل که رسید٬ آرام گرفت؛ و از حرکت بازایستاد. آهن‌ربا از نعل اسب پرسید: دوستم داری؟
نعل اسب پاسخ داد: معلوم نیست؟! آهن‌ربا گفت: پس خودت را آماده کن!
نعل اسب: برای چه؟!
دستی نعل اسب را جدا کرد؛ و برد. در حالی که نعل اسب ناباورانه آهن‌ربا را نگاه می‌کرد، صدای برخورد اجسامی سخت با سطح آهنی کوچک و U شکلی به گوش می‌رسید.

۳۷ مطلب با موضوع «shekarestan» ثبت شده است

ترس؛ که لعنت خدا بر او باد

يكشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۳، ۰۸:۰۴ ب.ظ

جرات نداشت از خانه بیرون بیاید.

از زمانی گرفتارشده بود که « پادشاه از آشﭘﺰ محبوبش پرسیده بود دستﻣﺯد تو چیست؟ آشﭘﺰ بوسیدن شانهﻫﺎی پادشاه را طلب کرد. پادشاه با خوشﺣﺎلی پذیرفت؛ اما از محل بوسهﻫﺎ دومار رویید و دیگر هیچ کس آشﭘﺰ را ندید. پزشکی که اتفاقا شباهت زیادی به آشﭘﺰ داستان ما داشت به حضور پادشاه رسید و گفت برای آن که اعلیﺣﻀﺭت از گزند مارها در امان باشند، باید هر بار یکی از جوانان کشور را در دیگ آب جوش بیندازند. و با چنین آبﮔﻮشتی مارها را تغذیه کنند.»

نمیﺗﻮانست از خانه بیرون بیاید. به یاد نامهﻯ پدر افتاد؛ «اگر از چیزی ترسیدی، با آن روﺑﻪرو شو، که این ترس از آن چیز سوزندهﺗﺭ است.»

دلش برای پدر تنگ شده بود. از خانه بیرون آمد. در راهﭘﻴﻤﺎیی مردمی علیه پادشاه شرکت کرد. دستﮔﻴﺭ شد. بردندش به قصر. از پادشاه طلب بخشش نکرد تا نجات پیدا کند؛ ﻣﻰخواست با هر چه از آن ﻣﻰترسد، مواجه شود. همه چیز خیلی زودتر از آن که فکرش را ﻣﻰکرد گذشت؛ و راحتﺗﺭ. پدر راست ﻣﻰگفت.

او دیگر دلﺗﻨﮓ نیست.

  • علی حاجی‌اکبری

احیای قلبی

شنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۸ ب.ظ

چه نازی! این ناز کشیدن دارد!

گاهی گلستان را آتش، و گاهی آتش را گلستان ﻣﯽکند.

از آتشﻫﺎ نباید گلایه کرد؛ باید گلستان شد؛ و دوباره سوخت؛ و باز گلستان شد؛ هر گلستان از گلستان پیشین بوستانﺗﺮ؛ زیباتر؛ پرگلﺗﺮ.

  • علی حاجی‌اکبری

گلستان

يكشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۱۸ ب.ظ

بهار شده؛ و دشت پر از گل.

بعضی در کلبهﻯ خود ﻣﯽمانند؛ و با گلی که در گلدان دارند شادند.

بعضی به گلستان ﻣﯽروند؛ و مانند زنبورهای عسل و پروانهﻫﺎ از گلی به گل دیگر.

بعضی در گلستان و در میان این گلﻫﺎ جست‌و‌جو ﻣﯽکنند تا آن گل را بیابند؛ وقتی یافتند، «بوی گل چنان مست‌شان ﻣﯽکند که دامان‌شان از دست ﻣﯽرود.»

اما بعضی به گلستان ﻣﯽروند؛ جست‌و‌جو ﻣﯽکنند؛ آن گل را ﻣﯽیابند؛ چنگ ﻣﯽزنند؛ بالا ﻣﯽروند؛ بالا و بالاتر؛ و در هیچ حدی بازنمیﺍیستند....

  • علی حاجی‌اکبری

یک نویسندهﻯ مشهور!

دوشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۲۳ ق.ظ

نویسنده کتابش را باز کرد. تاری از صفحهﻯ باز شده رویید؛ و به آسمان رفت. با نگاه‌‌ش تار را که در میان ابرها ناپدید ﻣﯽشد دنبال کرد. حال ﻣﯽتوانست به این ریسمان آسمانی چنگ بزند و بالا رود.

اما دیوی قیچی به دست آمد؛ پرسید ﻧﻤﯽخواهی محاسنی داشته باشی تا زیبا شوی؟ و همه تو را دوست بدارند؟ و تحسین کنند؟ مثل نویسندهﻫﺎی مشهور؟  او هم محاسن را دید؛ و چشم‌ش را به آن چه بالای ابرها بود بست.

مرد ابرنشین به حالش گریست؛ صدای گریهﺍش به زمین رسید؛ و قلب هر شنوندهﺍی را به درد آورد.

  • علی حاجی‌اکبری

رشتهﻫﺎی پیوند با آسمان

شنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۲۱ ب.ظ

روز به آسمان فرستندگان زمینیان، و به زمینﺁورندگان آسمان، مبارک.

  • علی حاجی‌اکبری

در چیستی کتاب

چهارشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۲۷ ب.ظ

کتاب اگر کتاب باشد، بیش از آن که جوهری و کاغذی باشد، تاری است؛ تاریِ یاری.

نویسنده اگر نویسنده باشد، بیش از آن که بر کاغذ آورندهﻯ کلمات باشد، پایین آورنده است؛ پایین آورندهﻯ تاری از یاری.

خواننده اگر خواننده باشد، بیش از آن که گذرانندهﻯ کلمات از چشم باشد، چنگ زننده و بالارونده است؛ چنگ ﺯننده بر و بالارونده از تار یاری.

به قول شاعر: «از آن پروریدم من این تار را که تا دستگیری کند یار را»

  • علی حاجی‌اکبری

موجودی به نام کتاب

سه شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۳۱ ق.ظ

این مرد با خواندن این کتاب به وجد آمده؛

چرا؟

با موجودی به نام کتاب آشنا هستید؟ رازی دارد.

چرا بزرگان این همه به خواندن‌ش توصیه ﻣﻰکنند؟

چه رازی در ورای این موجودات کاغذی و جوهری هست؟

  • علی حاجی‌اکبری

حکایتی در راه و رسم وصال

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۲۷ ب.ظ

واله و شیدا و حیران پروانهﻫﺎ بود؛ به بال رنگارنگ‌شان نگاه ﻣﻲکرد.

قلم‌مو و رنگ را برداشت، تا خود را بر اساس طرح بال آنﻫﺎ نقاشی کند. کار دشوار و خستهﻛﻨﻨﺪهﺍی بود. پروانهﻫﺎ «خسته نباشید ﻣﻲگفتند.» با این که در فراق‌شان چون شمع ﻣﻲسوخت، داشت کمﻛﻢ شبیه آنﻫﺎ ﻣﻲشد.

یک بار که از نقاشی خسته شده بود، دیوی تور به دست آمد. گفت: چرا خود را خسته ﻣﻲکنی؟! بیا. من یادت ﻣﻲدهم چگونه پروانهﻫﺎ را شکار کنی. ﺁنﻫﺎ را بگیر؛ در شیشهﻱ مربا بینداز؛ روی طاق‌چه بگذار؛ و از دیدن‌شان شاد باش. او گفت: اما ... . دیو گفت: مگر ﻧﻤﻲخواهی به وصال‌شان برسی؟ بیا ... .

پروانهﺍی را در تور انداخت. پروانه ترسید؛ گفت: چه ﻣﻲکنی؟! این گونه به وصالم ﻧﻤﻲرسی. به بالﻫﺎیم نگاه کن. خود را بر اساس‌شان نقاشی کن؛ پروانه شو. اگر من را در شیشهﻱ مربا بیندازی چند روزی بیشﺗﺮ زنده ﻧﻤﻲمانم! اما او ﻧﻤﻲخواست سختی نقاشی را بکشد؛ این بود که شکار پروانهﻫﺎ شد.

آن قدر شکارشان شد که خود دیوی شد تور به دست؛ دیگر نه تنها پروانهﻫﺎ را دوست نداشت، قلب‌ش هر پروانهﺍی را پس ﻣﻲزد.

  • علی حاجی‌اکبری

آقای حافظی

جمعه, ۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۶:۲۷ ب.ظ

آقای حافظی در عالم ذهن زندگی ﻣﻲکند. شغلش عکاسی است؛ از هر آن چه آدمﻫﺎ بیابند. او در خانه یک آلبوم دارد؛ پر از عکسﻫﺎیی که گرفته.

آقای حافظی همیشه عکسﻫﺎیش را در اختیار آقای خیالی -که یک هنرمند تکهﭼﺴﺒﺎن است- ﻣﻲگذارد. آقای خیالی با کمک چسب و قیچی از عکسﻫﺎ تصاویری رویایی خلق ﻣﻲکند؛ و در همان آلبوم ﻣﻲگذارد.

هر وقت آدمﻫﺎ خسته، درمانده یا غمگین ﺷﻮند، آقای حافظی یکی از تصاویر رویایی آلبوم‌ش را به آنﻫﺎ نشان میﺩهد، تا شادی از قلب‌شان لبریز شود.

  • علی حاجی‌اکبری

ژنرال!

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۲۰ ب.ظ

ژنرال خیلی در نقش خودش فرو رفته؛
آن قدر که فراموش کرده در صحنهﻯ نمایش است! 

 

  • علی حاجی‌اکبری