یانون دیزاین ... yanondesign

نگاهی روزانه به طراحی و هنر
نشریه‌ی ‌الکترونیکی روزانه؛ جسـتاری در هـنر و طـراحی
مشترک روزنامه یانون‌دیزاین شوید
پس از تکمیل فرآیند ثبت نام، ایمیل دریافتی را تایید نمایید.
تبلیغات

دوباره یانون‌دیزاین

قریب به نه ماه از آخرین پست انتشاری یانون‌دیزاین می‌گذرد! و دقیق‌تر قریب به یک سال از کم فعالیت‌ شدن و خسته‌ شدن یانون‌دیزاین!

یانون‌دیزاین تا پیش از این یک سال، با جامعه بزرگ و علاقه‌مندی از حوزه طراحی ، معماری و هنر آمیخته شده بود. خیلی‌ها در سال‌های ۸۶ که فقط به فرستادن ایمیل‌های گاه‌به‌گاه دیزاین به صندوق ایمیلی معدودی از دوستان ورودی ۸۵ دانش‌گاه هنرم مشغول بودم تا همین آغاز سال ۹۶ ، کم کم روزانه با ایمیل روزنامه یانون‌دیزاین، سیر اینترنتی خودشان در جهان هنر و طراحی را شروع می‌کردند. خیلی‌ها ابراز لطف فراوانی را در این سال‌ها به تیم فعال یانون‌دیزاین ابراز کرده‌اند و همین خیلی‌ها و بسیاری که منتقدانه و تیزبین همیشه ما را مدنظر داشتند، عمده انرژی و انگیزه پیش‌برد حرکت یانون‌دیزاین بودند. 

واقعیت آن است که مسائلی شخصی برای یک‌سالی این حرکت را متوقف کرد... اما عمده انگیزه‌ای که این سال‌ها پشت یانون‌دیزاین بود و اتفاقات خوبی که پیرامون آن در سال‌های گذشته افتاده بود مانع آن می‌شد که به کل یانون‌دیزاین را فراموش کنیم....

ما به امید خدا از امروز یعنی ابتدای اردی‌بهشت ۹۷ دوباره با انگیزه شروع خواهیم کرد. با هم از جهان هنر و طراحی خواهیم دید.... روزانه و پابه‌پای تحولاتی که در پیرامون‌ ماست.

تبلیغات
آخرین نظرات

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیدن» ثبت شده است

نمای شمالی آن بنا

شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۳۱ ب.ظ

هر روز صبح از شهر بیرون می‌رفتم؛ و به سمت باغ فیلسوف به راه می‌افتادم، تا بتوانم سر درسش حاضر شوم. برای رفتن از شهر به آن باغ دو مسیر وجود داشت. راه کوتاه‌تری که از پایین تپه‌ها می‌گذشت؛ و راه بلندتری که از روی تپه‌ها و از دامنه‌ی کوه‌ها عبور می‌کرد.
من همیشه از جاده‌ی پایین تپه‌ها می‌رفتم. در مسیرم از مقابل یک ساختمان قدیمی عبور می‌کردم؛ ساختمان پیری که وقتی از برابرش می‌گذشتم، با دهان باز و چشمان خسته‌اش به من خیره‌ می‌ماند. کمی بعد از آن به یک رودخانه می‌رسیدم. جریان آب بسیار شدید بود، طوری که نمی‌توانستم از میان آن بگذرم. اما پلی روی آن ساخته بودند، که عبور را ممکن می‌کرد.
چند روزی، مسئله‌ای ذهنم را درگیر کرده بود. هر چه فکر می‌کردم، به پاسخی نمی‌رسیدم. از جست‌و‌جوی راه حل خسته شده بودم. یک بار که نا‌امیدانه به دنبال جواب می‌گشتم، پل شکسته‌ای را در برابر خود یافتم؛ و رود خروشانی را که راهم را به سوی باغ-مدرسه سد می‌کرد. طوفان پل را شکسته بود. چاره‌ای نداشتم، جز آن که خود را به راه بالایی برسانم. وقتی برای اولین بار در آن مسیر قدم گذاشتم، فهمیدم، می‌توانم، همه‌ی چیزهایی را که قبلا می‌دیدم، به گونه‌ی دیگری ببینم. به یاد آوردم، قبلا همیشه در راه، با بنای فرسوده‌ای ملاقات می‌کردم. سرم را که به سمت جاده‌ی پایینی گرداندم تجربه‌ی غریبی را از سر گذراندم؛ نگاهم با پنجره‌های یک آشنای قدیمی گره خورد. در حالی که به هم خیره شده بودیم، از مقابلش گذشتم. اما این بار دهان هر دوی ما باز مانده بود. انگار به راز تازه‌ای از یک دوست قدیمی پی برده باشم؛ و او من را در گذر از سال‌ها هم‌راهی محرم اسرار خود یافته‌باشد. اما آن چه که آن دیدار را برایم به‌یادماندنی می‌کند، اتفاقی است، که بعدا متوجهش شدم. مسئله حل شده‌بود. در آن لحظه، به جای آن مسئله، مسئله‌های دیگری، به هم‌راه یک تصمیم پیش من حاضر بودند. (مسئله‌ی مادر از دنیا رفته بود؛ و مسئله‌های فرزند با چشمان معصومشان، چشم‌به‌راه حل بودند.) وقتی به مدرسه رسیدم، پیش از آن که فیلسوف درس را آغاز کند، پرسیدم، استاد، غیر از آن دو راه معروف، برای آمدن از شهر به باغ خودتان، چه مسیرهای دیگری را می‌شناسید؟

the-north-facade

  • علی حاجی‌اکبری

اتوبوس حامل باغ سیب سرخ

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۰ ق.ظ

صبح، یک اتوبوس دیدم؛ اتوبوسی حامل یک باغ سیب سرخ. شاخه‌ی یکی از درخت‌ها از پنجره‌ی اتوبوس بیرون زده بود. برایش دست تکان دادم. و دنبال اتوبوس دویدم؛ اما به آن نرسیدم.

بعد از ظهر، داشتم در پیاده‌رو قدم می‌زدم، که چشمم به گاری یک سیب‌فروش افتاد؛ یک گاری پر از سیب سرخ. ناگهان پسرکوچکی به سمت گاری رفت. بدون اجازه، یک سیب برداشت. و شروع به دویدن کرد. مرد سیب فروش فریاد زد، بایست؛ بایست؛ و دنبالش کرد، تا او را بگیرد. پسرک فهمید سیب فروش او را دنبال می‌کند. در حال دویدن سرش را چرخاند تا نگاهی به او بیندازد. متوجه مانعی که سر راهش بود نشد. پایش به آن گیر کرد؛ و محکم به زمین افتاد. می‌خواست بلند شود؛ و بی‌خیال سیب از معرکه بگریزد؛ اما آن چه که در برابر خود می‌دید، توان هر حرکتی را از او گرفته‌بود؛ یک جفت چکمه‌ی سربازی. تصور می‌کرد برای دست‌گیر کردن او آمده‌اند. با درماندگی سرش را بلند کرد تا چهره‌ی مأمور دست‌گیری خود را ببیند. آفتاب از پشت سرباز می‌تابید؛ و پسرک نمی‌توانست به وضوح او را ببیند. سرش را به عقب گرداند، تا ببیند مرد سیب فروش در چه وضعی است. سر جایش ایستاده‌بود؛ و تکان نمی‌خورد. پسرک انتظار داشت، بیاید؛ و سیب را پس بگیرد. با خود گفت، مرد سیب‌فروش دیگر خیالش راحت‌ شده، که سرباز حق او را می‌گیرد؛ و لازم نیست عجله کند. پسرک احساس کرد دستی روی سرش کشیده‌ می‌شود. دست دیگری پایین آمد؛ به نرمی دستش را گرفت؛ و کمک کرد بایستد. حالا می‌توانست سربازی را که دستش را گرفته‌بود، آشکارا ببیند؛ لباس سبز نظامی به تن داشت؛ اما یک دایره‌ی سرخ به اندازه‌ی یک سیب، در محل قلبش پیدا بود.

دیدن دایره‌ی سرخ، بر آن پهنه‌ی سبز پسرک را هم مانند مرد سیب فروش محو تماشا کرده‌بود. سرباز لبخند زد. خم شد. سیب را از روی زمین برداشت، و به پسرک داد. اما پسرک به جای آن که لبخند بزند یا از او تشکر کند، با تعجب پرسید شما زخمی شده‌اید؟! لبخند سرباز نمکین‌تر شد. اما پیش از هر پاسخی، پسرک دست نوازش دیگری را روی سرش احساس کرد؛ مرد سیب‌فروش بود. تعجب پسر بیش‌تر شد. اصلا نمی‌توانست آن چه را که می‌بیند باور کند. سیب‌فروش لب‌خند می‌زد؛ و چهره‌اش آن قدر مهربان بود، که پسرک احساس کرد، نه تنها از او نمی‌ترسد، بسیار هم دوستش دارد. مرد سیب فروش کفت، پسرم چرا سیبت را نمی‌گیری؟ پسر که نمی‌دانست چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است، سیب را از دست سرباز گرفت. مرد سیب‌فروش گفت، پسرم از این به بعد، به من کمک کن؛ با هم به باغ من می‌رویم، تا به درختان سیب رسیدگی کنیم. به جای یک سیب، یک جعبه سیب به تو می‌دهم؛ بعد، رو به سرباز کرد و گفت، این دایره‌ی سرخ روی پیراهن سبز سربازی خیلی زیبا و چشم‌نواز است؛ من را به یاد درختان سیب سرخ باغم می‌اندازد؛ حتی از آن‌ها هم زیباتر است. خواستم جلو بروم؛ و از نزدیک ترکیب دایره‌ی سرخ و مستطیل سبز را تماشا کنم، که، دوباره اتوبوس صبح سررسید. در کنار سرباز ایستاد؛ و او را سوار کرد. با این که دویدم، به او نرسیدم. اتوبوس دور شد. و من و سیب‌فروش و پسرک، با نگاهمان آن را تا محو شدن در افق دنبال کردیم.

Red Apple Garden

 

  • علی حاجی‌اکبری

گوشﺩادن به رنگﻫﺎ / نیل هربیسون

يكشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۲۱ ق.ظ

رنگ چیست؟ رنگ در جهان مادی، به همان شکلی است که ما ادراک ﻣﻰکنیم؟ یا آن که ما نقاش هستیم و جهان بدون رنگ را در نظر خود رنگﺁمیزی ﻣﻰکنیم؟ رنگﻫﺎ به همان صورتی که در نگاه ما ﻣﻰﺁیند، در اجسام وجود دارند، یا آن که عادی شدن ادراک، بهشتی بودن این صورتﻫﺎ را از یادمان برده؟ هستند انسانﻫﺎیی که ذهنشان قدرت نقاشیﺍش را از دست دادهﺑﺎشد. این انسانﻫﺎ دنیا را خاکستری ﻣﻰبینند. نیل هربیسون یکی از این افراد است. او توانسته برای تشخیص رنگﻫﺎ از قدرت دیگری بهره ببرد؛ آهنگﺳﺎزی!

هربیسون توانسته با کمک افرادی به یک چشم الکترونیکی، مرکب از یک آنتن و یک چیپ دست یابد. با این وسیلهﻯ الکترونیکی، امواج نورانی (الکترومغناطیسی) که گوش را متاثر ﻧﻤﻰکنند به امواج صوتی که گوش را  مرتعش ﻣﻰکنند، تبدیل ﻣﻰشود. شبیه اتفاقی که در رادیو میﺍفتد. به این ترتیب، او ﻣﻰتواند صداهای متناظر با هر رنگ را بشنود. هربیسون با دست یافتن به توانایی برقراری چنین تناظری، از رنگﻫﺎ به صداها و از صداها به رنگﻫﺎ ﻣﻰرسد؛ مثلا صدای زنگ تلفن را سبز ﻣﻰیابد؛ یا پیچیدهﺗﺮ، با گوش دادن به یک قطعهﻯ موسیقی یا یک سخنﺭانی ترکیبی از رنگﻫﺎی موجود در آن را در یک تابلو نشان ﻣﻰدهد.

  • علی حاجی‌اکبری

بکی از آسمانﻫﺎی تو

جمعه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ق.ظ

عجیب است! ولی تو یک آسمان داری! آسمانی بزرگﺗﺮ از آسمانی که ﻣﻰشناسیم! برای به دست آوردن‌ش یک سکه هم نپرداختهﺍی! از روز اول، این آسمان، آسمان تو بوده!

عجیب است! ولی تو در زیر کلاه‌ت یک آسمان داری! ﻣﻰتوانی هر جا بخواهی، آن را با خودت ببری!

خوب است آدم یک آسمان داشتهﺑﺎشد. از دار دنیا اگر تنها یک کلاه داشتهﺑﺎشی، که آسمان‌ت را در زیر آن نگه داری کافی است. آن وقت، نداشتن هیچ چیز تو را غمگین نخواهد کرد. هر وقت خسته و درمانده شوی، هر وقت تنها و فقیر شوی، هر وقت غم و ترس به سراغ‌ت آیند، آسمان‌ت را از زیر کلاه درمیﺁوری؛ پیش چشمان‌ت ﻣﻰگذاری. به عمق‌ش چشم ﻣﻰدوزی. در چنین مواقعی، باید منتظر پرندهﺍی باشی. شاید پایین بیاید، و به دانهﺍی که در منقار دارد، مهمان‌ت کند. شاید هم آن قدر بزرگ باشد، که تو را با خود بالا ببرد. آن بالا دیدنیﺗﺮ است!

این آسمان با تو به دنیا آمد. اول خیلی کوچک بود؛ به اندازهﻯ یک دانه! بعد انفجار بزرگی رخ داد! و آسمان شروع به بزرگ شدن کرد. شاید وقتی پرندهﺍی وارد آن شد این انفجار به وقوع پیوست.

اول آن را نمی‌دیدی، تا یک روز پرندهﺍی گفت: بر زندهﺍی تکیه کن که ﻧﻤﻰمیرد! پرسیدی، تو کیستی؟ گفت پرندهﺍی از آسمان تو. به بالا نگاه کردی. اما پرندهﺍی در آسمان نبود. گفتی تو کجایی؟ من که در آسمان پرندهﺍی نمیﺑﻴﻨﻢ! گفت: سعی کن خوب نگاه کنی. چشمان‌ت را بستی. صدا دوباره گفت، خوب گوش کن. صدا از زیر کلاه‌ت ﻣﻲآمد. چشمان‌ت بسته بود. کلاه را برداشتی. پلکﻫﺎیت را بر هم فشردی. چشمان‌ت را که باز کردی، آسمان را دیدی.

 

one of my skies

  • علی حاجی‌اکبری

قاتلان نیمه شب

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۲۳ ب.ظ

فیلم‌های ترسناک و مثبت ۱۴ و یا موسیقی‌های تند و ناآرام، یا حتی همین فوتبالی که مخصوصا وقتی شب‌ها قبل از خواب نگاه می‌کنید یا گوش می‌کنید به طور جدی به سلامت روانی شما لطمه می‌زنند. 

مخصوصا قابل توجه شبکه نمایش صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران که یادگرفته هرچه فیلم ۱۴+ دارد را ساعت یازده و نیم شب به بعد پخش می‌کند؛ انگار نه انگار که پدر و مادرها هم آدم هستند و نباید روح‌شان را آزار داد....

pub designs creatives juillet 2013 17 130 PUBLICITÉS DESIGNS ET CRÉATIVES JUILLET 2013

  • یانون دیزاین

انسان، نگاه، ارتباط

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۵۱ ب.ظ

انسان، نگاه، ارتباط ؛ ابعاد چندگانه انسان

یانون‌دیزاین - س. اکبری (کارشناس نقاشی؛ دانش‌گاه هنر)
———-

این یادداشت، تکمله‌ای بر یک پایان‌نامه نقاشی‌ست. پایان‌نامه‌ای که گویا برای خود هنرمند نیز به مثابه یک سلوک بوده باشد، انگار که در طی مسیر پایان‌نامه به درک جدیدی از انسان و نسبت بازنمود آدمی با واقعیت او یافته باشد. نویسنده-هنرمند در این یادداشت مخاطب را به سمت توجه به ابعاد ناشناخته و کم‌تر قابل بیان و حتی غیرقابل بیان انسان سوق می‌دهد. نویسنده با اشاره به وجوه نادیدنی آدمی، کار هنر را هم بیان حقیقت می‌داند و حقیقت را در پس همین نادیده‌ها جست‌جو می‌کند. در پایان نیز با تقابل مفاهیم شهود و دیدن و مشاهدات در برابر دیدنی‌ها، هنرمندان و به طور خاص نقاشان فیگوراتیو را به حرکت از دیده‌ها به سمت مشاهدات دعوت می‌نماید.

  • سارا اکبری

چشمی باز به بی‌منتهای هستی

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۱، ۱۰:۲۴ ب.ظ

هر بار که کارهای این چنین می بینم نمی‌تونم به اشتراک نگذارم. با اون که تا به حال از آسمان و کیهان و حرکت فلک دوار در این پنجره‌ی یانون‌دیزاینی کم ندیدیم با هم اما به نظرم یادآوری خلقت عظیم هستی و یاد خالق بی انتهاش چیزی نیست که برای من و شما تکراری باشه؛ من و شمایی که که از پس دیدن به اندیشیدن نائل می شیم.

 

  • یانون دیزاین

UNstudio: observation tower for de onlanden

جمعه, ۲۰ آبان ۱۳۹۰، ۰۹:۰۰ ق.ظ

این برج مشاهده طرحی از UNstudio یکی از استودیوهای آوانگارد عصر حاضر معماریه که چندی پیش به عنوان ایده‌ی یک پروژه مطرح شد.
به شخصه ساخت چنین چیز عظیمی تنها به منظور مشاهده برام جالب و دیدنی بود. اما نمی تونم سازه‌ی فوق العاده متهورانه و طره‌ی عظیم‌ش رو هم نادیده بگیرم. فرم خیلی سعی داره خودش رو ملهم از طبیعت و رفتارهای سازه‌های طبیعی نشون بده .


  • یانون دیزاین

Amazing Designer Plays with Perspective for Decades

سه شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ق.ظ
می گن چیزی رو که می بینی باور کن نه اون چیزی رو که می شنوی!
حالا شما چقدر به چشم هاتون اعتماد دارین؟؟؟
  • یانون دیزاین