یانون دیزاین ... yanondesign

نگاهی روزانه به طراحی و هنر
نشریه‌ی ‌الکترونیکی روزانه؛ جسـتاری در هـنر و طـراحی
مشترک روزنامه یانون‌دیزاین شوید
پس از تکمیل فرآیند ثبت نام، ایمیل دریافتی را تایید نمایید.
تبلیغات

بلا رُبا

نعل اسب به آهن‌ربای U شکل نزدیک می‌شد؛ نزدیک و نزدیک‌تر.
آهن‌ربای U شکل گفت، دور شو! نزدیک نیا! نمی‌خواهم ببینمت! اما نعل اسب هم‌چنان پیش می‌آمد. نعل اسب به آهن‌ربای U شکل که رسید٬ آرام گرفت؛ و از حرکت بازایستاد. آهن‌ربا از نعل اسب پرسید: دوستم داری؟
نعل اسب پاسخ داد: معلوم نیست؟! آهن‌ربا گفت: پس خودت را آماده کن!
نعل اسب: برای چه؟!
دستی نعل اسب را جدا کرد؛ و برد. در حالی که نعل اسب ناباورانه آهن‌ربا را نگاه می‌کرد، صدای برخورد اجسامی سخت با سطح آهنی کوچک و U شکلی به گوش می‌رسید.

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علی حاجی اکبری» ثبت شده است

بکی از آسمانﻫﺎی تو

جمعه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ق.ظ

عجیب است! ولی تو یک آسمان داری! آسمانی بزرگﺗﺮ از آسمانی که ﻣﻰشناسیم! برای به دست آوردن‌ش یک سکه هم نپرداختهﺍی! از روز اول، این آسمان، آسمان تو بوده!

عجیب است! ولی تو در زیر کلاه‌ت یک آسمان داری! ﻣﻰتوانی هر جا بخواهی، آن را با خودت ببری!

خوب است آدم یک آسمان داشتهﺑﺎشد. از دار دنیا اگر تنها یک کلاه داشتهﺑﺎشی، که آسمان‌ت را در زیر آن نگه داری کافی است. آن وقت، نداشتن هیچ چیز تو را غمگین نخواهد کرد. هر وقت خسته و درمانده شوی، هر وقت تنها و فقیر شوی، هر وقت غم و ترس به سراغ‌ت آیند، آسمان‌ت را از زیر کلاه درمیﺁوری؛ پیش چشمان‌ت ﻣﻰگذاری. به عمق‌ش چشم ﻣﻰدوزی. در چنین مواقعی، باید منتظر پرندهﺍی باشی. شاید پایین بیاید، و به دانهﺍی که در منقار دارد، مهمان‌ت کند. شاید هم آن قدر بزرگ باشد، که تو را با خود بالا ببرد. آن بالا دیدنیﺗﺮ است!

این آسمان با تو به دنیا آمد. اول خیلی کوچک بود؛ به اندازهﻯ یک دانه! بعد انفجار بزرگی رخ داد! و آسمان شروع به بزرگ شدن کرد. شاید وقتی پرندهﺍی وارد آن شد این انفجار به وقوع پیوست.

اول آن را نمی‌دیدی، تا یک روز پرندهﺍی گفت: بر زندهﺍی تکیه کن که ﻧﻤﻰمیرد! پرسیدی، تو کیستی؟ گفت پرندهﺍی از آسمان تو. به بالا نگاه کردی. اما پرندهﺍی در آسمان نبود. گفتی تو کجایی؟ من که در آسمان پرندهﺍی نمیﺑﻴﻨﻢ! گفت: سعی کن خوب نگاه کنی. چشمان‌ت را بستی. صدا دوباره گفت، خوب گوش کن. صدا از زیر کلاه‌ت ﻣﻲآمد. چشمان‌ت بسته بود. کلاه را برداشتی. پلکﻫﺎیت را بر هم فشردی. چشمان‌ت را که باز کردی، آسمان را دیدی.

 

one of my skies

  • علی حاجی‌اکبری

به یک آقای دانشمند مشهور

شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۳۷ ب.ظ

آقای دانش‌مند مشهور،

سلام.

اخیرا خبرهایی به گوشم رسیده، که آزردهﺍم کرده. شنیدهﺍم به گونهﺍی ماجرای افتادنم را از درخت تصویر کردهﺍید، که مردم به چشم موجودی بدون درک و فهم و احساس به من نگاه کنند. چرا این واقعهﻯ باشکوه را  آن گونه توصیف کردید؟! چرا دوستی و محبت را از گزارش خود حذف کردید؟! از شما خواهش ﻣﻰکنم توضیح دهید.

با سپاس

آقای سیب

 

  • علی حاجی‌اکبری

هدیهﻯ درخت سیب

شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۵۳ ب.ظ

سیبﻫﺎی کوچکِ سبز ﻛﻢﻛﻢ بزرگ ﻣﻲشوند. هر چه ﺑﺰرگﺗﺮ شوند،  رنگ‌شان زردتر ﻣﻲشود. زمین سیبﻫﺎ را خیلی دوست دارد. به آنﻫﺎ محبت ﻣﻲکند. اما سیبﻫﺎی کال ﻧﻤﻲدانند. وقتی سیبﻫﺎ زردِ زرد شوند، ﻣﻲفهمند زمین چه قدر آنﻫﺎ را دوست داشته، آن وقت خود را به آغوش زمین ﻣﻲاندازند.

سیبﻫﺎی زرد پس از مدتی زندگی در کنار زمین، خسته ﻣﻲشوند. ﻛﻢﻛﻢ قهوهﺍی ﻣﻲشوند. آن قدر غُصّه ﻣﻲخورند تا بمیرند.

آیا محبتی بیشﺗﺮ از محبت زمین و سیب هست؟ بله هست. محبت شما و سیب. محبت شما و سیب، ﻣﻲتواند سیب را از بغل زمین جدا کند. سیب، شما را از زمین هم ﺑﻴﺶتر دوست دارد. شما ﻣﻲتوانید سیب را از غم، غصه و مرگ نجات دهید. اگر آدمی، سیبی را که پای درختی بر زمین افتاده بردارد، سیب شاد ﻣﻲشود. آن سیب منتظر ﻣﻲماند، تا آن آدم او را بخورد؛ و برای همیشه با هم زندگی کنند.

apple tree gift

  • علی حاجی‌اکبری

دریا

دوشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ۱۱:۲۰ ق.ظ

سالﻫﺎ پیش دانش‌مندی زندگی می‌کرد که توانستهﺑﻮد سرزمینﻫﺎی خشکی را بشناسد. آرزو داشت دریاها را هم بشناسد. اما نمی‌دانست چگونه می‌تواند این کار را انجام دهد. پس از فکر کردن بسیار موفق شد یک قایق بسازد. سوار قایق شد. سفر دانش‌مند در دریا شروع شد. در میان راه، دریا طوفانی شد. یکی از موجﻫﺎی دریا کشتی او را شکست. دانش‌مند غرق شد.

پیش از آن که دانش‌مند سوار قایق شود، یک شاخه گل سرخ هدیه گرفتهﺑﻮد. وقتی طوفان آمد، باد گل‌برگﻫﺎی گل سرخ را جدا کرد؛ و در آب انداخت. تا پیش از آن، هیچ کس ماهی قرمزی در دریا ندیدهﺑﻮد. هر کدام از گل‌برگﻫﺎی آن گل تبدیل به یک ماهی قرمز کوچک شد.

ماهیﻫﺎی قرمز بزرگ شدند. دریا برای ماهیﻫﺎی قرمز، داستان مردی را تعریف می‌کرد که با یک شاخه گل سرخ آمده بود، و آرزوی شناختن دریا را داشت. ماهیﻫﺎﻯ قرمز مرد دانش‌مندی را ندیده ﺑﻮدند؛ اما خیلی دوست داشتند ببینند. دریا به ﺁنﻫﺎ گفت، اگر می‌خواهید، بروید نزدیک ساحل تا آدمﻫﺎ شما را ببینند. آنﻫﺎ شما را می‌گیرند و به شهر می‌برند. هر کودکی که شما را ببیند، آرزوی دیدن دریا را پیدا ﻣﻲکند.

 

 

  • علی حاجی‌اکبری

برنامهﯼ تلویزیونی جذاب!

شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۰۰ ب.ظ

- چه برنامهﯼ تلویزیونی جذابی!

- همین طور است. اما ﻧﻤﯽدانم چرا احساسی از درونم ﻣﯽگوید یک جای کار ﻣﯽلنگد!

 

 

  • علی حاجی‌اکبری

دانایی

دوشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۴۶ ب.ظ

چرا میمونﻫﺎی آسیایی زمان ما از میمونﻫﺎی آفریقایی سهﻫﺰار سال پیش چیزی ﻧﻤﻰدانند؟ 

 

  • علی حاجی‌اکبری

دایرهﻯ سرخ بر پهنهﻯ سبز

دوشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۸ ب.ظ

صبح یک روز گرم تابستانی با تابش خورشید بر صورتش بیدار شد. دو دستش را در آب برکه فرو برد. گرمای هوا آزارش ﻣﻲداد. مشتی آب به صورتش پاشید. به تصویر مواج خود که بر آب افتاده بود خیره شد.

صدای شلیک بلندی او را از جا پراند. برگشت تا نگاهی به پشت سر بیندازد. یک دیو بود؛ سلاحی در دست داشت. سرش را به حالت پیشین برگرداند تا او هم اسلحهﺍش را بردارد. اما نگاهش قبل از آن که اسلحه را که روی زمین بود پیدا کند، تصویر خودش را بر آب پیدا کرد. تصویر آن قدر جذاب شده بود که سرباز، دیو و اسلحه و گرمای آزاردهندهﻯ هوا، همه را فراموش کرد. احساس ﻣﻰکرد در حال فرورفتن در آب خنک یک برکه است. پس آرام گرفت و به تصویر دایرهﻯ سرخی که در حال گسترده شدن بر پهنهﺍﻯ سبز بود خیره شد.

the red circle

  • علی حاجی‌اکبری

کاسه‌ی سر، رو به آسمان

دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۱۳ ق.ظ

نابغهﻯ شهر من ﻣﻰگفت،

هر وقت در مسئلهﺍی درﻣﻰمانم، کاسهﻯ سرم را برﻣﻰدارم و به خانهﻯ او ﻣﻰروم. خانهﺍش سقف ندارد؛ نه که سقف نداشته باشد، سقف ش آسمان است. کاسهﻯ سرم را رو به آسمان ﻣﻰگیرم. و تعظیم ﻣﻰکنم. آن گاه است، که از آسمان، کاسه را پر ﻣﻰکنند. بلند ﻣﻰشوم. و به خاک ﻣﻰﺍفتم. با سری پر شر و شور به خانه بازﻣﻰگردم.

نابغهﻯ شهر من، آن قدر از آسمان، شراب آورده، که نسلﻫﺎ سرمستی کنند؛ و باز هم شراب باقی بماند.

  • علی حاجی‌اکبری

موجود آسمانی

پنجشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۲۲ ب.ظ

روز دختر، این موجود آسمانی، مبارک.

girl's day

  • علی حاجی‌اکبری

نور فانوس

سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۲ ق.ظ

دیو به تصویر خود در آینه نگاه ﻣﻰکند؛ و لبﺧﻨﺪ ﻣﻰزند. هر روز پیش از آن که به دنبال کاری برود، پشت میزش ﻣﻰنشیند، و خود را برای کار آن روز آماده ﻣﻰﻛند.

دیو قصهﻯ ما ﻣﻰخواهد متناسب با کار امروزش خود را بیاراید. برای همین به نوارهای باریک و بلند کاغذی، که از ورﻗﻪﻫﺎی کتابﻫﺎی آسمانی بریده شده باشد، و همﭼﻨﯿﻦ مقداری چسب احتیاج دارد. نوارها قبلا با مهارت بالایی تهیه شده. حالا فقط باید با ظرافت آنﻫﺎ را به صورت خود بچسباند، تا ظاهرش را فریبا کند. پس از پایان مرحلهﻯ چهرهﭘﺮدازی، دیو  با رضایت به خود نگاه ﻣﻰکند.

نوبت به برداشتن وسایل و حرکت به سمت محل کار است. دیو نگاهی به کمد وسایل‌ش ﻣﻰاندازد. در قفسهﻫﺎ ابزار گوناگونی به چشم ﻣﻰخورد؛ تور، قیچی، تبر، اره، ... . اما انگار هیچﻛﺪامشان آن وسیلهﺍی نیست که برای امروز ﻣﻰخواهد. چشمش ﻣﻰﺍفتد به یک فانوس؛ و یک کتاب. لبﺧﻨﺪ ﻣﻰزند. کتاب و فانوس را برﻣﻰدارد و به راه ﻣﻰافتد.

انسانﻫﺎ به نور احتیاج دارند. و ﻧﻤﻰتوانند بدون آن زندگی کنند؛ حتی انسانﻫﺎی تنبلی که بیرون رفتن از  خانه برایشان سخت است. چنین انسانﻫﺎیی گرفتار عذاب درونی ﻣﻰشوند. و این عذاب همان چیزی است که آنﻫﺎ را با دیوهایی مثل دیو داستان ما پیوند ﻣﻰزند.

شاید حدس زده باشید که دیو ما، امروز چهﻛﺎره است. یک آرامشﺩهنده؛ یک آسانﻛﻨﻨﺪه؛ و یک تسکینﺩهندهﻯ عذاب درونی. پیش از آن که تنبلﻫﺎ سختی بیرون رفتن از خانه را به خود بدهند، با فانوس به خانهﻯ آنﻫﺎ ﻣﻰرود، تا نیازشان را به نور برآورده کند؛ و باری را از دوش‌شان بردارد.

  • علی حاجی‌اکبری